ارتش سایبری ولایت

کمینگاه مجازی

ارتش سایبری ولایت

کمینگاه مجازی

ارتش سایبری ولایت
>

در جهت تحقق اهداف والای جمهوری اسلامی ایران به دستورمقام معظم رهبری مبنی. بر حضور فعال جوانان حزب اللهی در فضای مجازی. بر آن شدیم تا یک پایگاه جامع اطلاعاتی،فرهنگی و آموزشی راه اندازی کنییم تا گامی در جهت تولید محتوای فرهنگی و مبارزه با ضد ارزش ها در این فضاباشیم.و در جبهه جنگ نرم به فعالیت مستمر و مستدل بپردازایم. در این مدت سعی شده مطالب مفیدی که طی تحقیق و وب گردی های انجام شده جمع اوری شده رو در اختیار شما بگذاریم همچنین با تولیدات نو و دست اول در خدمت شماخواهیم بود

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

۲۶
اسفند
۹۵

‍ #داستانک


#پشیمانم اقا... 


    روزی زنگ خانه پسرک👤 زده شد.او مقابل ایفون رفت.


مردی نورانی پشت در بود

 گوشی ایفون را برداشت وپرسید:کیه؟😳


 مرد نورانی پاسخ داد 

من...

  • Sajjad Sh
۲۱
آذر
۹۵

دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید!  آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشست..حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است.به نظرتان چکار کنم!! استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم ؛به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی  و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد..زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ، طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد.

پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت: ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی! من مادرم را به امروزم نمیفروشم..چون اون دیروزش را برای آینده من تباه کرد!!          

  • Sajjad Sh
۱۶
آذر
۹۵

خواندن این داستان را به بانوان گرامی توصیه می کنم..!

       📧”پـیـامـک نـاشـنـاس“📧


💭 چند ماه قبل زمانی که مشغول انجام کارهای خانه بودم پیامکی با عنوان ”سلام“ برایم ارسال شد


💭 شماره تلفن فرستنده پیام برایم کاملاً ناآشنا بود، تردید داشتم که به آن پیام پاسخ بدهم یا نه؟! در همین افکار سِیر مےکردم که به خاطر یک کنجکاوی ساده تصمیم گرفتم فرستنده پیام را سر کار بگذارم به همین دلیل در پاسخ او پیامی با این مضمون ”علیک سلام که چی!“ برایش فرستادم،


💭 اما همین پاسخ کوتاه به آتشی تبدیل شد که شعله های آن تمام زندگی ام را سوزاند


💭 ارتباط پیامکی من و سعید این گونه آغاز شد و مدتی ادامه یافت من هم که فکر مےکردم طرف مقابلم یک پسر بچه است و او را سر کار گذاشته ام مدام به پیام هایش پاسخ می دادم، تا این که او از من درخواست ملاقات کرد..!


💭 به همین خاطر سر قرار با او در اطراف یکی از میدان های مشهد حاضر شدم، اما وقتی چشمم به جوانی که سرقرار آمده بود، افتاد تازه فهمیدم چه اشتباه بزرگی مرتکب شده ام، او کارگر فروشگاه محله ما بود، اما دیگر دیر شده بود و نمی توانستم خودم را پنهان کنم چون می ترسیدم او با آبروی من بازی کند به همین خاطر ارتباطم را با او ادامه دادم،


💭 دیگر به پیام های شبانه او عادت کرده بودم این ارتباط خیابانی تا آن جا پیش رفت که جملات مبتذل و مستهجن برای یکدیگر ارسال مےکردیم.


💭 در همین روزها بود که همسرم متوجه موضوع شد و از دادگاه⚖ تقاضای طلاق کرد من هم که نمی خواستم زندگی ام را از دست بدهم چند شکایت مانند تقاضای مهریه مطرح کردم، اما او با دسترسی به پیامک هایی✉️ که برای آن شخص فرستاده بودم دوباره از من شکایت کرد،


💭 حالا هم می دانم این نتیجه آتشی است که خودم آن را شعله ور کردم، ولی نمی دانم عاقبت دختر ۳ ساله ام چه خواهد شد.


🎀 خواهر مسلمانم!

»»》آن زن در ادامه می گوید: 

هیچ گاه فکر نمی کردم با پاسخ دادن به یک پیامک ناشناس این گونه  زندگی ام در معرض تاراج قرار گیرد و با دست خودم آن هم فقط بخاطر یک کنجکاوی مسخره آشیانه ای را که چند سال برای ساختنش زحمت کشیده بودم..!

ویران کنم.......😔


🌟”مواظب حیله های شیطان باشید“🌟


📔 برگرفته شده از روزنامه صبح خراسان 📰

_________________


  • Sajjad Sh
۱۶
آذر
۹۵

از بهلول پرسیدند در قبرستان چه میکنی؟؟؟

او در جواب گفت:

با جمعی نشسته ام که به من آزار نمیرسانند...

حسادت نمی کنند ...

تهمت نمیزنند...

دروغ نمی گویند ...

طعنه نمیزنند ...

خیانت نمی کنند ...

قضاوت نمی کنند ...

چاپلوسی نمکنند ...

و بالا تر از همه ی اینها اگر از پیششان بروم، پشت سرم بد گویی نمی کنند ...

  • Sajjad Sh
۱۵
آذر
۹۵

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری...

  • Sajjad Sh
۳۰
خرداد
۹۵

آیا شما هم روزه هستید؟


در ماه رمضان چند جوان پیرمردی را دیدند که پنهانی غذا می‌خورد. به او گفتند: «ای پیرمرد مگر روزه نیستی؟»

پیرمرد گفت: «چرا روزه هستم. فقط آب و غذا می‌خورم.»

جوانان خندیدند و گفتند: «واقعاً؟»


پیرمرد گفت: «بله، دروغ نمی‌گویم، به کسی بد نگاه نمی‌کنم، کسی را مسخره نمی‌کنم، با کسی با دشنام سخن نمی‌گویم، کسی را آزرده نمی‌کنم، چشم به مال کسی ندارم، غیبت نمی‌کنم و ...»

بعد پیرمرد به جوانان گفت: «آیا شما هم روزه هستید؟»

یکی از جوانان درحالی که سرش را پایین نگهداشته بود به آرامی گفت: «خیر، ما فقط آب و غذا نمی‌خوریم!»

  • Sajjad Sh
۲۰
ارديبهشت
۹۵

🌺حکایت 🌺 


✨خر برفت و خر برفت و خر برفت


روزی صوفی سوار بر خرش به خانقاهی رسید و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به طویله برد و سفارش کرد که مواظب خرش باشند.

سپس به خانقاه رفت و به صوفیان دیگر که در رقص و سماع بودند پیوست و به پایکوبی مشغول شد . بعد از ساعتی مردی که دف می زد شعری تازه خواند که می گفت 


شادی آمد اندوه از خاطر برفت

خر برفت و خر برفت و خر برفت


صوفیان و از جمله آن مرد صوفی شور و حال دیگری یافتند و دسته جمعی خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پایکوبی کردند و خر برفت خواندند تا اینکه مراسم به پایان آمد.

صبح صوفی وسایلش را برداشت و به طویله رفت و از مردی که مواظب مرکبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفی با تعجب پرسید منظورت چیست؟

گفت دیشب جمعی از صوفیان پایکوبان به من حمله کردند و خر را گرفته و برده و فروختند و با پول آن غذا و نوشیدنی خریدند . صوفی با عصبانیت گفت تو دروغ می گویی چرا داد و فریاد نکردی و به من خبر ندادی؟

مرد گفت من آمدم که به تو خبر بدهم ولی تو هم دست افشان با دیگران می خواندی خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد اجازه داده ای که خرت را برده و بفروشند.

صوفی با ناراحتی سرش را به زیر افکند و گفت آری وقتی صوفیان این شعر را می خواندند خوشم آمد و این بود که با آنها همساز شدم ....


🎯خلق را تقلید شان بر باد داد

ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد


🖋مولانا 


📚مثنوی_معنوی🌹🌹🌷🌷

  • Sajjad Sh
۱۹
ارديبهشت
۹۵

شخصی می گفت: 


«من سی سال دارم.» 


بزرگی به او خرده گرفت و گفت: 


«نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.» 


راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید، چه دارید؟ 


جز محبت و نیکی چیزی باقی نمی ماند. 


             `فلورانس نایتینگل”

  • Sajjad Sh
۱۱
ارديبهشت
۹۵

.🌹ریشه های سقوط🌹


سقوط تمدن و ویرانى یک اجتماع از موقعى آغاز میشود که بیمارىِ اختیارىِ ظلم، شروع به گستردن ریشه هاى خود کند؛ خواسته هاى حیاتى مردم مورد بی اعتنایى قرار گیرد؛ استثمار و بهره کشى که انسانها را از «کَس» به «چیز» پایین می آورد، شیوع پیدا کند؛ هیچ روزى به وجود نیاید که فردایى قابل محاسبه در دنبال خود داشته باشد؛ رنگِ حیاتىِ حق و باطل مات شود و واقعیتى مشخص به نام حق، و ضد واقعیتى معین به نام باطل وجود نداشته باشد؛ هدفها و وسیله ها به هم خورده، ارزشها پیرو اراده هاى معدودى از انسانها قرار گیرد؛ قوانین سازنده نه تنها از فعالیت خنثى شوند، بلکه آلت دست اقویا قرار داشته باشد. 

  • Sajjad Sh
۱۰
ارديبهشت
۹۵

خواجه ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید.

غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد ...

خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری می فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی،نه آنکه پی چند کار می روی،دیر بیایی و یک کار کنی.

غلام گفت:به چشم،از این به بعد

بعد از چند روز اتفاقا خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.

خواجه گفت اینها چه کسانند؟

گفت : تو با من گفتی چون پی کارت فرستم،چند کار بکن و زود بیا.اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، و این غسال است که اگر مردی غسلت دهد،و این آخوند است که بر تو نماز خواند، و این تلقین خوان است،و این قبر کن 🌹🌹🌷🌷است و این قرآن خوان‌ !!!


🔰

  • Sajjad Sh